کولهبارم رو بستم. نوشتههام و پیامهاتون رو به عنوان دفترچه یادبود همینجا میذارم.
از «بوسهی تو» فقط لینکای دوستان رو گذاشتم توی کولهپشتیم و صد البته کلی تجربه وبلاگنویسی، مثل همیشه کمکم کنید ببینم چیز دیگهای جا نذاشتم؟!
لطفاً «بوسهی تو» رو به «راهراه میشویم» تغییر بدید...

مجموعه سمینارهای کازرون شناسی انجمن هم اندیشان جوان
نخستین سمینار دوان شناسی
بررسی ظرفیت های تاریخی و فرهنگی روستای دوان
با سخنرانی: عبدالبی سلامی
پنجشنبه: ۲۶/۲/۱۳۸۷ ساعت: ۱۸ ـ ۲۰:۳۰ ـ سالن نمایش اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان کازرون
جمعه: ۲۷/۲/۱۳۸۷ ساعت: ۹ ـ ۱۳ ـ روستای تاریخی دوان
بررسی تطبیقی گویش کازرونی / تالیف هاشم خاتمی. تهران: کازرونیه، ۱۳۸۶. (۲۶۴صفحه ـ قیمت: ۳۱۰۰تومان)
بالاخره در آخرین روزهای سال گذشته (۸۶) نشر کازرونیه با تمام مشکلاتی که در انتشار کتاب هاش داشت، موفق شد این این کتاب رو منتشر کنه تا پرونده نشر کتاب های حوزه ی کازرون شناسی در سال ۸۶ یه مقدار سنگین تر و پربارتر بشه. امروز این کتاب رو از استاد عزیزم جناب شیخ الحکمایی دریافت کردم. امیدوارم هم ایشون و هم مولف محترم کتاب جناب هاشم خاتمی موفق و پیروز باشند. سعی می کنم بعد از مطالعه ی کتاب یه یادداشت در موردش به روز کنم. در عین حال اگه نقدی هم در رابطه با این کتاب منتشر شد حتماً توی همین وبلاگ می ذارم.
راستی ۸۷تتون مبارک...

فکر کنم به نتایج جالبی برسیم، اگه یه بازبینی در آرامگاههایی که بر مزار برجستگان ادبی، فرهنگی و اجتماعی (بجز دینی) معاصر کشورمون بنا شده، داشته باشیم. احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدی اخوانثالث، دکتر فاطمی، فروهرها، دکتر مصدق، مختاری، فرهاد مهرداد و... از یک طرف و عالیمقامان کاخنشین هم از طرف دیگه.
گمون کنم به نتایج جالبتری هم برسیم اگه به بررسی میزان مطالبهی مردم جهت دسترسی به آثار و اندیشههای این دو گروه (یعنی اندیشمندان ملت و ثناگویان دولت) بپردازیم.
حس عجیبی به آدم دست میده وقتی قراره از جاده درست شده در بین درختهای تنومندی رد بشه که روزی به دستان پدر ملت ایران آبیاری شدند؛ به خصوص وقتی که فصل پاییز باشه و آتشی که توسط رنگهای زرد و نارنجی درختها درست شده باشند تو رو از موج سرد روزگار دور کنه و به یاد آتشی بندازه که روزی در بدن لاشخوران انگلیسی شرکت نفت افتاد و با خفت از خاک پر گهر ایران خارج کرد.
به یاد گرمی نفتی بندازه که امروز میتونیم به راحتی بهش تکیه بزنیم و وعده بدیم و هرجا کم آوردیم، شیرش رو باز کنیم و به پشتوانهی اون، «استقلال» رو داد بزنیم.
به یاد گرمی خونهایی بندازه که سیام تیر سیاهی خیابونها رو سرخ کرد.
به یاد درجهی تب کسایی بندازه که هنوز با شنیدن نام «مصدق» رنگی براشون باقی نمیمونه.
و شاید به یاد گرمی نفس کسی که در انتهای جاده درست شده در بین درختهای تنومند و در اتاقی که روزی منزلگاه مبارزات مردمی او بود، آرمیده... چنانکه طوفان آرمیده...!
یادمه وقتی کلاس اول ابتدایی بودم، غصهی کلاس دومیا رو میخوردم و میگفتم کی میشه منم بتونم خوندن و نوشتن رو بلد بشم؛ مثل دومیا. دقیقاً مثل این بود که ورود من به کلاس دوم میتونه مثل به دست آوردن کل دنیا باشه. وقتی پشت نیمکت کلاس دوم نشستم، دیدم نه، اینم اون چیزی که میخواستم نیست. آخه کلاس سومیها، هم میتونستند به جای مداد از خودکار استفاده کنند و دیگه لازم نبود دم به دقیقه با قلمتراش و پاککن دست به یقه بشند و هم اینکه جدول ضرب داشتند. ولی ما چی؟! فقط کلاس دوم. به هر زحمتی بود کلاس دوم رو به عشق رسیدن به نیمکتهای کلاس سوم پشت سر گذاشتم. هنوز تو حال و هوای کلاس سوم نرفته بودم و حتی هنوز جناب معلم عزیز نه جدول ضرب رو شروع کرده بود و نه حتی مژدهی بیخیال شدن مداد و استفاده از خودکار رو نداده بود که چشمم افتاد به بچههای کلاس چهارم. همونایی که مثل آب خوردن تقسیم میکردند و حتی میگفتند درساشون از بچههای کلاس پنجم هم سختتره. خلاصه اینکه لذت کلاس سومی بودنمون هم به عشق رسیدن به کلاس چهارم کوفت شد. تا اینکه بالاخره به مقصود رسیدم. یعنی کلاس چهارم. فکر کنم هنوز یک ماهی از سال نگذشته بود که متوجه شدم نه این کلاس چهارم هم همچین فازی به آدم نمیده. بچههای کلاس پنجم یواش یواش دارند با دورهی ابتدایی خداحافظی میکنند و توی تمام برنامههای مدرسه از اونا استفاده میکنند، از سرود انجمن اولیا و مربیان گرفته تا تیم فوتبال مدرسه. نه؛ کلاس چهارم هم اون چیزی که میخواستم نبود. در واقع فهمیده بودم که رسیدن به نیمکتهای نازنین! کلاس پنجم، همتراز میشد با رسیدن به قلهی آرزوهام و تمامی اون چیزی که باید به دست میآوردم. به هر شکل بود کلاس چهارم رو هم به انتظار کلاس پنجم پشت سر گذاشتم. روزای اولی که وارد کلاس پنجم شده بودم کیفم کوک بود، بیخبر از اینکه این «کوک بودن کیف» چند روزی بیشتر عمر نمیکنه. وقتی فهمیدم که بچههای راهنمایی مشق که نمینویسند هیچ، به جای یه معلم چندتا معلم هم دارند هیچ، بلکه در کنار تمام این راحتیها!! به جای پنج زنگ (ساعت کلاسی)، سه زنگ بیشتر ندارند. هرچند که کلاس پنجم بودیم ولی اسممون بچه ابتدایی بود. القصه؛ پنجممون هم به همون منوالِ گذشته به عشق راهنمایی گذشت و راهنمایی به عشق دبیرستان و دبیرستان به عشق دانشگاه و...
وقتی فکرش رو میکنم میبینم خیلی از ماها در هر کدوم از لحظههای زندگیمون «منتظریم». حالا این انتظار دو حالت داره. حالت خوبش اینه که ما یه کاری رو انجام دادیم و منتظر نتیجهی بازخورد اون کاریم و حالت بدش هم اینه که ما هیچ کاری انجام ندادیم و منتظریم ببینیم چی به روزمون میارند.
منتظریم تا مسابقهی فوتبال تیم مورد علاقمون شروع بشه، منتظریم تا بالاخره زمان عروسی فلانی که از شش ماه پیش خبرمون داده بودند برسه و اونجا کلی صفا کنیم، منتظریم تا پایان اون سریالی که هر هفته دنبالش میکنیم برسه، منتظریم تا جمعه برسه و یکمی استراحت کنیم، منتظریم تا بارون بیاد بریم قدم بزنیم، منتظریم تا کارت ملی که مدارکش رو پر کردیم برامون ارسال بشه، منتظریم تا سهمیه جدید کارت سوختمون بیاد و این بار بهتر مصرف کنیم، منتظریم تا روز کنکور برسه، منتظریم تا نتیجهی کنکور بیاد، منتظریم تا روز پایان خدمت برسه، منتظریم تا یه کار خوب پیدا بکنیم، منتظریم تا اتوبوس واحد برسه، منتظریم تا از واحد پیاده شیم، منتظریم تا سال جدید بیاد، منتظریم تا بچمون بزرگ بشه، منتظریم تا جواب سونوگرافی بیاد، منتظریم تا زمان امتحانای پایانترم برسه، منتظریم تا شب بشه، منتظریم تا روز بشه و... میدونم خیلی پراکنده شد ولی به هر حال اینا شاید گوشههایی از انتظارهایی بود که ما هر روز و هر شب میکشیم.
بار این انتظارها چقدر هست و چطوری هستند بستگی به اشخاص فرق میکنه. ولی اصل مشترکش اینه که همهی ما یه جورایی منتظریم. یادمه یه جایی میخوندم زندگی همین ثانیهای بود که گذشت. حتی انتظار رسیدن به پایان این مطلب رو هم میکشیم. در پس تمام این انتظارها یه دسته از نتایج هست. چه خوب، چه بد. خیلی وقتها یادمون میره این نتایج دقیقاً همون چیزایی بودند که ما انتظارشون رو میکشیدیم. شاید این به خاطر حس «تمامیتخواهی» که توی وجود بشره، ولی فکر کنم این حس رو هم باید مثل هر حس دیگهای کنترل و به شکل مناسبش استفاده کنیم. طوری که آخرش لذت باشه، نه اینکه پایان این انتظار شروع انتظار دیگهای باشه. (قبول دارم یه خورده شبیه درسای اخلاقی شد). به هر حال شاید به عنوان یه پیشنهاد بد نباشه که روی این فکر کنیم که منتظر چه چیزایی بودیم و هستیم و در احتمال میره در آینده منتظر چه چیزایی باشیم و بعد از اون واقعاً به این مطلب فکر کنیم که چطوری از انتظارامون و به خصوص نتایجشون لذت ببریم.
.............
راستی امیدوارم شما هم جز کسایی باشید که در اقدام بچههای وبلاگنویس برای اعتراض به کار اخیر یاهو شرکت کردید، اگر اینطور نیست یه سری به این مطلب از وبلاگ گاز نگیر بزنید.
.............
مطلب بعدی «بوسهی تو» در مورد «آرامگاه دکتر محمد مصدق»، رهبر ملی ایرانه.